بازار سرگرمی و تفریح و بازی و جوک و کلیپ و ....
فغان با تو گويم كه ناخوانده اي
خودت را چو پير مغان خوانده اي
كه خر نيز بيش از تو گمراه نيست
بجز منزل صاحبش راه نيست
كه گفته بفرما كه مثل الاغ
علف ديده سر را نهادي به باغ
ادب حكم دارد كه چون ميهمان
كه دررابكوبيد يا با زبان
اجازه بگيريد و داخل شويد
نه چون گاو مهمان منزل شويد
مغاني كه در هر سرا لينك از اوست
نه دشمن بدانم ترا ني كه دوست
تو ترسا پسر كي شدي با فلان
كه نامت نهادي تو پير مغان
مگر شلغم هستي نخود يا كه ماش
كه ناخوانده اي همچو گندم به آش
دو سر قاف را قر دمادم زنم
به پير مغان لينك ماتم زنم
پيامي كه پيوسته درد و غم است
هكر يا كه ويروس پيشش كم است
چنانت بكوبم به لينك فلان
كه پولاد كوبند آهنگران
به رسم تو وبلاگيان درشت
گهي لينك زوري گهي زور پشت
سرايم به هجو تو من مو به مو
بريزد ز پير مغان آبرو
بدان آبرو چون بريزد دمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
از اين پس تو پيرمغان مرده اي
پشيمان شوي چون شكر خورده اي
برو شكر كن زانكه ايرج نيم
به عارف نظرهاي كج كج نيم
وگرنه نماند به جسم تو جان
نه لينكهاي زوري پير مغان
چو عبرت نگيري و عاقل شوي
به هجوت سرايم دو من مثنوي
از اين پس مرا ناصبوري نده
به وبلاگيان لينك زوري نده
دم شير نر را به بازي مگير
چو بازي كني خود بداني و شير
----------------------------------
و این هم پاسخ پیرمغان به این شاعر عزیز:
نزاییده مادر که خواهد مرا
به پشت افکند این تن پخته را
دو گوشش بپیچم همی دردناک
که از آه او دل شود چاک چاک
نداند که من خود همی شاعرم
چو فردوسی و حافظ و طاهرم
چو با من کسی کار خود را فکند
به چاه عدم آن تنش را فکند
نه نام و نه خطی از او ماندش
چو افسانه و خاطره ماندش
من آنم، من آن پیر دیو افکنم
چو رستم، چو رستم به خاک افکنم
به دشت مغان گر همی آمدی
به پیش می و ساغرم آمدی،
بدان این همه متن و این ساز و برگ
همه این مطالب، همه برگ، برگ،
نوشتم همه را به خون جگر
نیابی چو این جا سرایی دگر
به میخانه و میکده راه نیست
اگر تو بدانی که این آه چیست
برو توبه کن ای خدا بی خبر !!!
بزن بر سر خود ز زیر و ز بر
که شاید خدایت کند رحمتی
به تو رحمت و بنده را نعمتی !!
يادواره مهندسي
بسي رنج بردم در اين سال سي / كه مدرك بگيرم زبد شانسي
نشد، دادم از كف همه زندگي / نهادم به سر افسر بندگي
نبودم اوائل چنين ناتوان / ببودم به سر موي و بودم جوان
نه تن خسته و ناتوان بودمي / نه اينگونه نامهربان بودمي
نه اهريمني طينتي داشتم / نه بر خوي بد عادتي داشتم
كنون بشنويد اينكه بيچاره من / چنان گشتهام اينچنين اهرمن
بود شرح احوال من بس دراز / ولي قطره آن گويم از بحر، باز
به هوش و خرد شهره بودم به شهر / نبودي چو من درسخواني به دهر
به كنكور در رزم كنكوريان / زدم تستها را يكي در ميان
به كف آمدم رتبهاي زير صد / نيارد چو من رتبه كس تا ابد
خيالم كه ديگر مهندس شدم / نبودم خبر زينكه مفلس شدم
به خود وعدهاي نيك دادم همي / كه چون در خط درس افتادمي
بيابم اگر صد هزاران كتاب / زنم از خوراك و ميرم ز خواب
چنانش بخوانم به روزانه شب / كه خود گردم از كار خود در عجب
وليكن چو پايم بدينجا رسيد / نبيند دو چشمت كه چشمم چه ديد
به هنگامه ثبت نامم دمار / برآمد به يك روزه هفتاد بار
به «آموزش»اش چون گذارم فتاد / رخ سرخ من رو به زردي نهاد
چو دادندمي صد هزاران ورق / به رخساره زردم آمد عرق
چنان بي كس و خسته ماندم به صف / كه رست از كف كفش مخلص علف
پس از آن چو ديگر به صف ماندگان / به يك نمره گشتم من از بنديان
بماند، پس نمرهاي گم شدم / جدا از خود و شهر و مردم شدم
به خود گفتم اين زندگي بهتر است / ره دانشم راه پر گوهر است
گذشتم از آن فكر پيشينهام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
به من چه كه ديگر كسان چون كنند / به من چه، چه در كار گردون كنند
به من چه فلاني دل آزرده است / به من چه خر مش رجب مرده است
گذشتم از آن فكر پيشينهام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
كه دانش چراغ ره آدم است / كليد در گنج اين عالم است
چو فرصت غنيمت شمارم كنون / مرا علم و دانش شود رهنمون
پس از آن به مكتب نهادم چو پا / ز يك درب چوبي بسي بي صدا
به رزم اندر آمد يكي اوستاد / بگفتا شكاري به دام اوفتاد
بچرخيد و گرديد و غريد و گفت / در اين پهنه يكدم نشايد كه خفت
كه من دكترا از فلان كشورم / يل سر سپاه فلان كشورم
كنون گفته باشم به آغاز درس / ز كس گر نترسي، ز مخلص بترس
بگفتم كه درست بسي ساده است / كدامين خر ز درست افتاده است؟
بگفتا كه درسم بسي مشكل است / خيالات تو اي جوان باطل است
چنانت بكوبم به گرز گران / كه پولاد كوبند آهنگران
پس از آن سخنها و آن سرگذشت / دوماهي چو از آن سخنها گذشت
رياضي يكم نمره بر شيشه زد / هزاران غمم تيشه بر ريشه زد
علومي چو بر بنده لشكر كشيد / سپاه معارف به دادم رسيد
يكي بيست بگرفتم از ريشهها / نشد كارگر زخم آن تيشهها
پس از آن معارف ز من قهر كرد / دهانم ز تلخي چنان زهر كرد
به تالار و در گرمي ماه تير / بيامد ز در اوستادي چو شير
بگفتا كه در رزم نام آوران / بدان، خوان اول بود امتحان
فراهم شد از جمع ما لشگري / يكي پهلوانتر از آن ديگري
اتودها كشيده همه از نيام / كه بايد نمودن به دشمن قيام
چو آمد فرود آن يل از پشت زين / ببست افسار رخش خود بر زمين
كشيد از نيامش سوالات را / بگفتا كه حل كن محالات را
سپه را به يك غرش آرام كرد / يلان را چنان اسب خود رام كرد
بگفتا كه درسم بسي ساده است؟! / كدامين كس از درسم افتاده است؟!
كنون گر تواني برو بچهجان / به فني زبندم تو خود را رهان
نشستم چنان سنگ بر صندلي / به خود گفتمي اينكه ول معطلي
برو فكر ديگر بكن اين جوان / مگر ترم ديگر شوي پهلوان
شدم بر خر نحس شيطان سوار / دو صد حيله را چون نمودم قطار
به يك روزه صدها گواهي بكف / به ظاهر پريشان و در دل شعف
بگفتم كه من موقع امتحان / ببودم به بستر بسي ناتوان
كه رحمي كن اي پهلوان رهنما / بيا بر من اكنون تو راهي نما
كنون تا نيفتم به حال نزار / برونم كش از پهنه كارزار
دو ترمي در اين نابرابر نبرد / دگر از چه آرم سرت را به درد
هزاران كلك را زدم بيش و كم / كه شايد برون آيم از پنچ و خم
رهي پرفراز و خم اندر خم است / در اين ره هزاران چو من رستم است
يكيشان به رخش و يكي مرده رخش / يكي با درفش و يكي بي درفش
هر اينك در انديشه كارزار / مگر آخر آيد غم روزگار
كراوات و تهاجم فرهنگي آن:
برخلاف آنچه اکثر مردم فکر مي کنند، کلمه کراوات، با آنکه در آن What دارد ولي بههيچوجه يک جمله پرسشي نبوده و معني آن «ناشنوايان چي چي؟» نميباشد.
˜کراوات درغروب يکي از روزهاي سرد سال 1812 ميلادي (حدوداي 6 و 7 ) توسط " جرج کراوات " کشف شد و هنوز هم ادامه دارد!
اما کراوات پارچهاي بود که دور گردن ميچرخاندند و از زير گردن آويزان مي کردند. چراشو خدا ميدونه! کراوات که در فرهنگستان پارسي به آن «دراز آويز زينتي» ميگويند، تا حدودي بيانگر نحوه تفکر افرادي است که آنرا بر گردن خود ميبندند. ريشه اينکلمه از: «کلاوات، کلافات،کلافات، کلافهها، کلافه شدم، خفهام کردي، اين چيه دور گردنم انداختي؟» برگرفته شده که خود بيانگر معني و نحوه استفاده آن ميباشد.
کراواتها اولاش تهاجم فرهنگي نبودند. بعداها يواش يواش تهاجمشان بيشترتر شد! بعضي از کراواتها خيلي ديگه شورش رو در آوردهاند و خيلي تهاجم فرهنگي هستند.
.
|
معماهای طنز |
|
» اگر اسکلت از بالای ديوار به پائين بپرد چه می شود ؟ - هیچ وقت اينکار را نمی کند ، چون جگر نداره » ژاپنی ها به گوساله چه می گويند ؟ - نی نی گاوا !! » فرق بين عينک و تفنگ چيست ؟ - عينک را می زنند و می بينند ولی تفنگ را می بينند و می زنند » دندان کرسی چه فايده ای دارد ؟ - در زمستان ما را گرم می کند » چرا آب هنگام جوشيدن قل قل می کند ؟ - چون ميکروبهای آن می سوزند و فرياد می کشند » اگر قلب کسی ایستاد چه می کنيم ؟- برایش صندلی می گذاريم » اگر يک زنبور داخل دهان گربه رود ، گربه چه می گويد ؟ - ميوز ...... ميوز » چرا دوچرخه خودش نمی تواند بايستد ؟ - چون خيلی خسته است. » چطور ميشود چهار نفر زیر یک چتر بايستند و خيس نشوند ؟ - وقتی هوا آفتابی باشد. » چطور می توان یک پرنده را به راحتی کشت ؟ - آن را از بالای صخره به پائین پرتاب می کنيم. » چرا بعضی ها نمی توانند يخ درست کنند ؟ - چون هميشه دستور العمل تهيه را فراموش می کنند.
|
|
انواع ازدواج |